دانلود مانکن

دانلود رایگان سریال مانکن
  • 200 عکس پروفایل
  • وبلاگ

    تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
    تولبار و نحوه استفاده از آن

    تبلیغات

    خیریه مهربانه

    خیریه مهربانه

    پست ثابت

    همت 110

    تبلیغات

    همت 110

    کلاغ خواست راه رفتن رایادبرد

    کلاغ باحال | kalaghebahal  
    به چت روم و سایت و وبسایت و وبلاگ کلاغ باحال خوش اومدید
    امیدوارم در این وبسایت و وبلاگ شخصی کلاغ باحال بهتون خوش بگذره
    مدیریت این وبلاگ با نگین میباشد
    که یکی از بهترین وبلاگ های ایرانی و فارسی میباشد
    کلاغ باحال سابقه ی زیادی دارد و خیلی خوب اداره شده و دارای پست های زیاد و فراوان میباشد
    کلاغ باحال | کلاغ سیاه | کلاغ سفید | وبلاگ کلاغ باحال | سایت کلاغ باحال | چت روم کلاغ باحال
    وبسایت شخصی کلاغ باحال | بهترین وبلاگ چت روم کلاغ باحال | وبلاگ کلاغ با

    کلاغ باحال | kalaghebahal 
    کلاغ ها...  
    کلاغ ها...!؟
    ما پرستو ها ، اسیر نمیشویم،هرگز.
    به ما مهاجرت و پرواز آموخته اند.
     
    کلاغ ها...!؟
    شما در گیر خزان و نان خود باشید.
    و ما زنده به شکفتن لبهای بهار میمانیم...
     
    کلاغ ها...؟!
    شما زائران دولفین ها بمانید
    و ما زائر هر روزه ی لبخند نرگس می مانیم...
    #خودم

    کلاغ ها... 
    قار قار...  
    یووووهوووو...
    خوشحاااااالم...
    اننننننقد خوشحالم که نتونستم تا فردا واسه ابرازش صبر کنم...
    کلاغ خوشحاله و اینو میشه از تند تند حرف زدناش فهمید...
    از لحن قاار قااار کردنش میشه فهمید...
    کلاغ خوشحاله و انرژیشو به ژنیک کلاغم منتقل کرد...
    قار قار...
    + خوابم نمیبره...
    ++ لازمه باز تاکید کنم کوفتت شه؟ :)))))

    قار قار... 
    کلاغ و خرس  
    یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن. کلاغه سفارش چایی میده. چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار!
     
    مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟
    کلاغه میگه: دلم خواست، پررو بازیه دیگه پررو بازی!
    چند دقیقه میگذره... باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده، باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار.
    مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟
    کلاغه میگه: دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی!
    بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره، خرسه که اینو میبینه به سرش

    کلاغ و خرس 
    انتقاد کلاغ وار یا همراهی دیاثت وار  
     منتقدانی که کلاغ هستند!موافقانی که دیوث سیاسی هستند!کدام بهتر است؟شما کدام یک را می پسندید؟
    جنبش مردمی غیرت
    در کلام الهی، کلاغ اولین معلم فرزند حسود و خطاکار حضرت آدم (ع) معرفی شده تا جایی که وقتی قابیل، رفتار کلاغی که مأور الهی بود را دید، با سرزنش، خود را ناتوانتر از او دانست.
    علاوه بر این، رسول خدا (ص) نیز کلاغ ها را به عنوان معلم معرفی کرده است و توصیه نموده تا در سه چیز از کلاغ درس آموخته شود: حیا، سحر خیزی و هوشیاری.
    Rasaee.ir
     
    دیوث سیاسی یع

    انتقاد کلاغ وار یا همراهی دیاثت وار 
    زنگ تفکر  
    #زنگ_تفکر
    عقابی داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید. 
    کلاغ و کرکسی هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند. جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود. 
    کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟ اگه بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟ 
    جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دز

    زنگ تفکر 
    تقدیر  
    ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ. ﻣﺮﺩ: ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ!ﻣﺮﮒ: ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ .. ﻣﺮﺩ: ﺧﻮﺏ، ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ.ﻣﺮﮒ: "ﺣﺘﻤﺎ". ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ .. مرﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ .. ﻣﺮﺩ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍ

    تقدیر 
    مهر پدری  
    مردی سالخورده با پسر تحصیل کرده‌اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست.
    پدر از فرزندش پرسید: «این چیه؟» پسر پاسخ داد: «کلاغ».

    پس از چند دقیقه دوباره پرسید: «این چیه؟» پسر گفت: «بابا من که همین الان بهتون گفتم، کلاغه.»بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: «این چیه؟» عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: «کلاغه کلاغ!»پدر
    به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و
    به پسرش گفت ک

    مهر پدری 
    " خاطرات یک معلم ( 5 ) " :  
    هنگام امتحانات در دی ماه ، هوای یزد بسیار سرد شده بود و من عادت داشتم در هوای بیرونخوابگاه قدم زده و درس بخوانم . بچه های یزدی به من هشدار حمله کلاغ به من داده بودند ! بچه های یزدی می گفتند که کلاغ ها از رنگ سیاه بدشان می آیند و اگر لباس سیاه و یا چادرمشکی سرت باشد مورد حمله قرار می گیری و من آن ها دست انداختم که حرف شان دروغ است .صبح ها قبل از امتحان لباس پوشیده و با چادر مشکی در حیاط وسط درختان کاج و سپیدار قدم زده و درس می خواندم و تا صرف صب

    " خاطرات یک معلم ( 5 ) " : 
    گسترش ضرب المثل کلاغ خواست راه رفتن کبک رایادبگیرد راه رفتن خودش را هم فراموش کرد چیست؟  
    گسترش ضرب المثل کلاغ خواست راه رفتن کبک ... - شهر عکس




    nilo-picture.rozblog.com/post/416




    Translate this page
    6 روز پیش ... گسترش+ضرب+المثل+کلاغ+خواست+راه+رفتن+کبک+رایاد+بگیرد+راه+رفتن+ خودش+را+هم+فراموش+کرد+چیست؟.html هنوز مدتی از رفتن ننه کلاغه . ... کبک را یاد بگیرد ، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد . ” کبکی بود که خیلی زیبا راه می … 2 . گسترش . ... خواست راه رفتن کبک رایادبگیردراه رفتن خودش راهم فراموش کرد.


    گسترش ضرب المثل کلاغ خواست راه رفتن کبک رایاد ... - آر کمپ

    www.rcam

    گسترش ضرب المثل کلاغ خواست راه رفتن کبک رایادبگیرد راه رفتن خودش را هم فراموش کرد چیست؟ 
    داستان 1  
    داستان 1
    داستان کلاغ و کوزه

    Ek baar ki baat hai kissi jangal mein ek kauva rahta tha.
    میگویند، در جنگلی یک کلاغی زندگی می کرد.
    Ek din usse badi jor se pyas lagi.
    یکروز او شدیدا احساس تشنگی کرد.
    Weh pani ki talash mein bahaut door tak udta raha, parantu kahin bhi usse pani nahi mila.
    او برای بدست آوردن آب به دوردست ها پرواز کرد(بلند شد)، اما هیچ کجا آب پیدا نکرد.
    Jab weh bahaut thak gaya to usse akhir mein ek ghada dikhai diya jismay bahaut thoda-sa pani tha.
    زمانی که خیلی خسته شده بود، آخرسر یک کوزه دید که درآن پر بود از آب خنک.
    Jab kauvay ne pani pina chaha tu usski chonch pani tak nahi ja saki.
     

    داستان 1 
    22 اسفند  
    سلام و احترام، این جلسه:
    - نشانه غین تدریس شد و از درس لاک پشت و مرغابی ها روان خوانی انجام شد.
    - 3 صفحه بنویسیم انجام شد.
    - 2 صفحه ریاضی تدریس شد.
    - کلاغ سپید انجام شد.
    نظر به اینکه دانش اموزان نیاز به تکرار و تمرین در درس ریاضی در روزهای تعطیل دارند اگر اولیا موافق هستند روزی 1 صفحه از کلاغ سپید در ایام تعطیل انجام شود، خواهشمندم نظر خود را از طریق وبلاگ اعلام نمایید.

    22 اسفند 
    بانو از خودت دست نکش-الهه فاخته-دکلمه رضا پیربادیان  
    بانو از خودت دست نکشخودت چتر باشخودت ابر باشخودت بارانشک نکن خدا نابغه بوده که تو را آفریدهبیخیال بنده هایش که دنیای زنانه ات را نادیده گرفتند...بانو ایندفعه سر سفره ، تو نان گرم بخوراصلا تمام زیتون های دنیا هم مال توهر وقت هم تنت سرد شدتنهاییت را بغض نکنآواز کنبا صدای بلند برای گرمیه دلت بخواندیگر هیچ وقت تنهاییت را باگریه نشان ندهحتی وقتی تنها میخوابی.بگذار ایندفعه لالاییت را برای خودت...چه خوب میشد عصرانه میهمان خودت باشیبانو...چای که دم

    بانو از خودت دست نکش-الهه فاخته-دکلمه رضا پیربادیان 
    مثل آینه  
    سلام بیائید آیینه ی هم باشیم چون مومن آیینه مومن است.
    آیینه وقتی میخواد عیب ما رو بهمون بگه
    1-عیب روبزرگ نمیکنه(یک کلاغ چهل کلاغ نکنیم)
    2-عیب روبی سروصدا میگه.دادنمیزنه(آبروی کسی رو نبریم،کوچیکش نکنیم)
    3-عیب رو روبرو میگه(غیبت نکنیم)
    4-مراعات پست ومقام نمیکنه(چشم پوشی نکنیم ازبعضی چیزا مفسده داره)
    5-قشنگیها روهم میگه(ماهم خوبیهای افرادیادمون نره)
    6-غرض ومرض نداره(ماهم غرض نداشته باشیم فقط برای رضای خداباشه)
    7-وقتی گردزده نباشه عیبونشون میده(ماهم

    مثل آینه 
    چه عالمی داره بچگی...  
    دختر کوچولوی سه چهارساله ی همسایه یک جفت دمپایی ورنی قرمز خریدهاز این دمپایی های ورنی پاشنه داربعد انگار دقیقا روی ابرهاستبرای خودش راه میره و از صدای تق تق پاشنه های کفش ذوق میکنهروی یه پا میچرخه و کیف میکنهدامن پلیسه ش توی باد تکون میخوره و برای خودش داره خیال می بافهچه حسی داره این عالم کودکیمن یک جفت صندل پاشنه چوبی توی سنین سه چهار سالگی داشتم مامانم این صندل را برای من و خودش عین هم خرید بودنمن و مامان ، صندل قرمز ....با پاشنه های چوبیبا

    چه عالمی داره بچگی... 
    غلیواژ (1)  
    غلیواژ (1)

    عصر جمعه بود و ابوی ما طبق عادت معهودش داشت با چند درخت
    دلخوش کنک حیاط ور میرفت. طبق عادت معهودتَرش هم داشت چیزکی زیر لب میخواند و در
    را هم کمی بیش تر از حد لازم باز گذاشته بود تا ما هم از از سرمای بهمن ماه مستفیض
    شویم . من نیز وسط اتاق نشمین ولو شده بودم و پشتی یزدی در زیر آرنج ها گذاشته
    بودم و دمر ، درس میخواندم و تخمه ای مت و مت میکردم. هر چند علی الظاهر کتاب در
    پیش بود و  قلم در دست ولی فکرم مدام در
    این طرف و آن طرف میگشت . نمیدانم در چه

    غلیواژ (1) 
    رضم به رضاءک....  
     
     پیرزنی در خواب خدا رو دید و به او گفت:
    خدایا من خیلی تنهام، مهمان خانه من می شوی؟!
    خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش می رود...
    پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو زدن خانه اش کرد..!
    رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود رو پخت.
    سپس نشست و منتظر ماند...
    چند دقیقه بعد درب خانه به صدا در آمد...
    پیرزن با عجله به سمت در رفت و اون رو باز کرد
    پیرمرد فقیری بود، پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
    پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد ز

    رضم به رضاءک.... 
    به آقابگوییداین حرف از رفتن نزند...  
    ﺑﻪ ﺁﻗﺎ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ ﺣﺮﻑ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﺰﻧﺪ . . .ﺩﻟﻨﻮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻣﺪﺍﺡ ﺍﻫﻠﺒﯿﺖ ﻏﻼ ﻣﺮﺿﺎ ﺭﻋﯿﺖ ﭘﯿﺸﻪ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﺭﻫﺒﺮ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﻢﺩﻟﻤﺎﻥ ﮐﻢ ﺧﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺎ ﺍﻫﻼﻥﺗﻮ ﺩﮔﺮ ﺣﺮﻑ ﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﺰﻥ ﺁﻗﺎ , ﻣﻮﻻ ﺟﺎﻥﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﻣﺎ ﺳﻨﮓ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﺳﺖ .ﻓﮑﺮ ﺣﺎﻝ ﺩﻝ ﻋﺸﺎﻕ ﻧﮑﺮﺩﯼ ﺁﻗﺎ ﺟﺎﻥﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺧﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﺗﻮﺩﻟﻤﺎﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ,ﺍﺷﮑﻤﺎﻥ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺭ

    به آقابگوییداین حرف از رفتن نزند... 
    قاب خاطرات همکاران  
     
    یه دانش آموز دارم اسمش شفیعیه. مخ ریاضیه ولی املا و فارسی
    رو در حد مسی میفهمه.


    خودش گفت که از کلاغ سفید مینویسه. چند روز پیش داشتیم بنویسیم
    انجام میدادیم. گفتم شما بخون شفیعی خوند دیدم بععععله. کپی از کلاغ سفید. گفتم
    بسه شفیعی دیگه نخون .

    اگه بخوام از این حرفا بشنوم ،میرم کلاغ سفید میخرم . گفت .
    شما هم بخرین . راحت میشین .

    یکی از بچه ها اومد خیر سرش از من تعریف کن و بگه که:خانم
    اند این حرفاست و استاده

    گفت :خانوم خودش کلاغ سفیده !!!


    دیگه اونقدر خن

    قاب خاطرات همکاران 
    به آقا بگویید حرف از رفتن نزند . . .  
    دلنوشته ای از مداح اهلبیت غلامرضا رعیت پیشه تقدیم به رهبر عزیزتر از جانم دلمان کم خون است ز دست نا اهلان تو دگر حرف ز رفتن نزن آقا ، مولا جانبه خدا این دل ما سنگ که نیست شیشه است . فکر حال دل عشاق نکردی آقا جان وقتی از رفتن خود این همه میگویی تودلمان میگیرد ، اشکمان چون باران ما همه یار وفادار و دلدار توایم به خدا امر نمایی همه جان را بفدایت بکنیم حرف آخر آقا . . . این همه حرف ز رفتن تو نزن آقاجان تو علمدار زمانی ، علمدار بمان دوشنبه 94/12/24ساعت 14:35

    به آقا بگویید حرف از رفتن نزند . . . 
    بغض  
    امید خانه ات که میرود .بغض راه گلویت را میبندد .دلم برای خودم میسوزد .با درد کار کردن .با درد راه رفتن .با درد گریستن .از همه سخت تر با درد خندیدن .به اطرافم نگاه میکنم درپی کسی هستم که حالش چون من خراب باشد .به اسمان نگاه می کنم .امشب اسمان هم اشک الود شده است .اسمان هم دلش به حال من میسوزد دلش گرفته .به سختی نفس می کشد برای اینکه بغضش را نبینند چشمانش را می دزدد او هم از سفر می ترسد .سفر یعنی دوری.تنها گذاشتن .تنها شدن .سهم من از سفر رفتن تو دلتنگیست

    بغض 
    کوه گل گلی نرم خونه ی مادربزرگه!  
    یکشنبه 
    .مهم نبود چطور می پوشوندنش, هر خانواده ای راه و رسم خودش رو داشت, بعضی ها ملحفه ی گلدار و بعضی ها ملحفه ی سفید, اون هایی که خیلی با سلیقه بودند ملحفه ی گلدوزی شده, مهم نبود چطوری پوشونده می شد, مهم این بود که نصف خواب و خیال ما بالا رفتن از این کوه رخت خواب چینده شده کنار اتاق بود, کلی تشک و پتو و بالشت که هنرمندانه روی هم چینده شده بود بدون هیچ کژی و سقوطی, شیطنت نبود , بیشتر دلمون می خواست پیروز باشیم حتی برای لحظه ای و برای بالا رفتن از چن

    کوه گل گلی نرم خونه ی مادربزرگه! 
    حکایت کوتاه  
    شکارچی...
    مردی از کنار جنگلی رد می شد ، شیری را دید که برای شغالی را خط ونشان می کشد . شغال به خانه رفت و در را بست ولی شیر همچنان به حرکات رزمی اش ادامه داد و شغال را به جدال فرا خواند . مرد سرگرم تماشای آنان بود که کلاغی از بالای درخت از او پرسید چه چیز تو را این چنین متعجب کرده است؟مرد گفت: به خط و نشانهای شیر فکر می کنم ،شغال هم بی توجه به خانه اش رفته بیرون نمی آید!کلاغ گفت ای نادان آنها تو را سرگرم کرده اند تا روباه بتواند غذایت رابخورد !مرد دید

    حکایت کوتاه 
    from my chatings 3 (مباحثه ی کلاغ و سگ)  
    ...

    -می دونی کاش حیوون بودم. انگار خیلی سخته از پس انسان بودن بر بیام!

    +اگر می تونستی انتخاب کنی چی انتخاب می کردی؟

    -از بین حیوونا؟

    +آره.

    -دایی من انتخاب می کردم کلا نباشم! همیشه نبودن  بهتر از بودنه.

    +ولی اگه فقط تصمیم انتهابش با هات بود چی؟

    -هوووم... دارم فکر می کنم... تو چی؟ تو اگه می خواستی یه حیوون باشی
    انتخابت چی بود؟

    +کلاغ.

    -نه مال من مطمئنا کلاغ نیست.

    +من تشنه ی اطلاعاتم.

    -می دونی من دلم می خواد یه حیوونه باشم که طبیعتش خون خوار باشه. یه
    جورای

    from my chatings 3 (مباحثه ی کلاغ و سگ) 
    جملات عارفانه  
    ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ . ﻣﺮﺩ:ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ !ﻣﺮﮒ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ..ﻣﺮﺩ : ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ .ﻣﺮﮒ ": ﺣﺘﻤﺎ". ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ..مرﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ .. ﻣﺮﺩ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩ

    جملات عارفانه 
    آیا اینگونه کارهای منفی  
    آیا اینگونه کارهای منفی که عده کوچکی دارند ، در مملکت ما  کراراً انجام می دهند ، دستور خدا و انبیای الهی و کتب آسمانی و ائمه (ع)  یا امام خمینی (ره) یا قانون است؟
    یعنی ، هر کسی دلش خواست سیگار و قلیان و مواد مخدر و روانگردان مصرف می کند یا می فروشد.
    هر که دلش خواست ، کالاهای قاچاق و بنجل و ضد سلامتی و ضد اخلاقی و ضد فرهنگی وارد می کند یا تولید و توریع می کند یا می فروشد.
    هرکه دلش خواست گرانفروشی و کم فروشی و بد فروشی و دزدی در روز روشن می کند.
    هرکه دل

    آیا اینگونه کارهای منفی 
    انتقاد پذیری یعنی. . .؟!  
    دوستان اصلا انتقاد پذیری یعنی چی؟؟؟
    خب معلومه دیگ میشه وقتی کسی از شما انتفاد میکنه شما جنبه شنیدنش رو داشته باشی ، از اون انتقاد ناراحت نشی و...
    پس چرا وقتی حاج حسن میگه همه باید نقد شوند و مورد انتقاد قرار گیرند حتی امام مسلمین;بعدش عرض میکنن که نقد بعضی از قوا سخته از دولت و رییس جمهور شروع کنید; هنگاهی ک از خودش ی دانشجویی بیچاره انتقاد کرد نامه اخراجش رو صادر کردند!!!
    یا حتی زمانی که منتقدان ازش انتقاد کردند گفتش: 
    منتقدان من بی سوادند!!!
    جا

    انتقاد پذیری یعنی. . .؟! 
    " خاطرات یک معلم ( 8 ) " :  
    کار درباره پایان نامه کارشناسی ارشد ادامه داشت و روزی من در حیاط دانشگاه تهران برای استراحت نشسته بودم با صحنه جالبی روبروشدم که نقلش خالی از لطف نیست : ظهر بود و حیاط خلوت و تعداد کمی دانشجو عبور می کرد .نزدیکی های من گروهی از کلاغ ها به دنبال غذا در باغچه های پر از چمن می گشتند .  یکی از کلاغ ها تکه غذایی شبیه نان ساندویچی پیدا کرده و نگاهی به اطرافش کرد و وقتی دید که کلاغ های دیگر کنارش نیستند با پایش و منقارش شروع به کندن زمین و چمن ها ک

    " خاطرات یک معلم ( 8 ) " : 
    پیدایم کن ...  
    من لایق بهترین ها هستم و خدا همیشه همراه من است .آن چه خواست خدا باشد از راهی جادویی به انجام می رسد و آنچه خواست خدا نباشد هم سنگ آن و یا بهتر از آن روی خواهد داد .+چشمی بگشا بشکن شب را   تابا تو بگذرم از این همه غوغا پیداااایم کن شیداااایم کن    آزاااادم کن از این سکوت بی پرواآهنگ های سنتی رو بسیار دوس دارم :)

    پیدایم کن ... 
    پررو بازی ( خنده دار )  
    یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن کلاغه سفارش چایی میده چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار. مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟ کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی! چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار. مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟ کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی! بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره؛ خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که

    پررو بازی ( خنده دار ) 
    حقیقت زندگی  
    روز مرد را به همه مردان سرزمینم تبریک میگویم .
    روزی استاد روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویان گفت:" امروز می خواهیم بازی کنیم! "
    سپس از آنان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود. خانمی داوطلب این کار شد.
    استاد از او خواست اسامی سی نفر از مهمترین افراد زندگی اش را روی تخته بنویسد.
     آن خانم اسامی اعضای خانواده، بستگان،دوستان، همکلاسی ها و همسایگانش را نوشت.
    سپس استاد از او خواست نام سه نفری را پاک کند که کمتر از بقیه مهم بودند. زن اسا

    حقیقت زندگی  
    حاتمان طائی دروغین  
    وقتى که حاتم طایى از دنیا رفت، برادرش خواست جاى او رابگیرد. حاتم مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت. هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى طلب مى کرد و حاتم به اوعطا مى کرد.
    برادرش خواست در آن مکان بنشیند و حاتم بخشى کند! مادرش گفت: تو نمى توانى جاى برادرت را بگیرى، بیهوده خود رابه زحمت مینداز.برادر حاتم توجه نکرد. مادرش براى اثبات حرفش، لباس کهنه اى پوشید و به طور ناشناس نزد پسرش آمد و چیزى خواست. وقتى گرفت از در دیگری رجوع کرد و باز چی

    حاتمان طائی دروغین 
    آرایشگر  
    در شهری در آمریکا،آرایشگری زندگی می‌کرد که سالها بچه‌دار نمی‌شد.او
    نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح
    کند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یک شیرینی فروش ایتالیائی
    وارد مغازه شد. پس ازپایان کار، هنگامیکه قناد خواست پول بدهد،
    آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را
    باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در
    بود. روز دوم یک گل فروش ه

    آرایشگر 
    147_  
    آن روز من میشوم بی خیال ترین دخترک ازبینِ بی خیالترین ِِدخترک ها!آن روز دیگر لبخند زدن به تک تک افراد خانواده ام برام چیزی تهوع آوری خواهد بود!آن روز دیگر مثلِ دیروز که پدرم بخاطر من هم که شده نرفت عروسی خدیجه،سرم را پایین نمی اندازم و با خودم نمی گویم حق داره خسته هست . بی خیال رفتن به جشن ها و دعوت ها نمیشوم!آن روز تو نگاه ها و رو لب هام لبخند نخواهد بود که همه بهم بگویند: نازی!آن روز من مراعات نمی کنم و احترام هیچ کس را هم وقتی که دارن حقم را دو

    147_ 
    حقیقت_زندگی  
    روزی استاد روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویان گفت:" امروز می خواهیم بازی کنیم! "سپس از آنان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود. خانمی داوطلب این کار شد.استاد از او خواست اسامی سی نفر از مهمترین افراد زندگی اش را روی تخته بنویسد. آن خانم اسامی اعضای خانواده، بستگان؟، دوستان، همکلاسی ها و همسایگانش را نوشت. سپس استاد از او خواست نام سه نفری را پاک کند که کمتر از بقیه مهم بودند. زن اسامی همکلاسی ها یش را پاک کرد. سپس استاد دوب

    حقیقت_زندگی 
    حقیقت زندگی  
    روز مرد را به همه مردان سرزمینم تبریک میگویم .
    روزی استاد روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویان گفت:" امروز می خواهیم بازی کنیم! "
    سپس از آنان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود. خانمی داوطلب این کار شد.
    استاد از او خواست اسامی سی نفر از مهمترین افراد زندگی اش را روی تخته بنویسد.
     آن خانم اسامی اعضای خانواده، بستگان،دوستان، همکلاسی ها و همسایگانش را نوشت.
    سپس استاد از او خواست نام سه نفری را پاک کند که کمتر از بقیه مهم بودند. زن اسا

    حقیقت زندگی  
    گاهی ادای رفتن در می آوری !  
    گاهی ادای رفتن در می آوری !فقط خودت میدانی که چمدانت خالیست و پایت نای رفتن و دلت قصد کندن ندارد ..ادای رفتن در می آوری بلکه دستی از آستین درآید ودودستی بازویت را بچسبد و چشمی اشک آلودزل بزند توی چشمانت و بگوید ...بمان !وتو چقدر به شنیدنش محتاجی ...گاهی ادای رفتنی ها را در می آوری بلکه به خودت ثابت کنی کسی خواهان ماندنت هست هنوز ووای از وقتی که نباشد کسی ...با چمدان خالی..... و پای بی اراده .....ودل جامانده......کجا میشود رفت ؟

    گاهی ادای رفتن در می آوری ! 
    دار و بی دار  
    صدای قار قار کلاغ ها در سراسر اسمان شب پیچیده بود، صدایشان با قبل کمی فرق داشت...
    دار ها در یک رج در وسط میدان کوبیده شده اند، دارکوب ها بر بالای دار ها پرواز می کنند.
    بیدار ها پشت به دار کرده اند ! و به تار های دار دختر گوش سپرده اند.
    دختر همچنان بر دار قالی اش برای آزادی پدر در زندان بیدار خود می نوازد  .
    از تارهای قالی موازی با دارهای میدان سرود یأس و امید به گوش می رسد. ودخترک نیمه شب در کنار دار بیدار است. هدهد را سوی دار های پدر پرواز داده و همچ

    دار و بی دار  
    مترسک-داستان کوتاه  
    یک بار به مترسکی  گفتم : لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای. گفت : لذت ترساندن عمیق و پایدار است من از آن خسته نمی شوم. دمی اندیشیدم و گفتم : درست است چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام . گفت : فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من. یک سال گذشت و مترسک فیلسوف شد.هنگامی که باز از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند . برگرف

    مترسک-داستان کوتاه 
    وصیتم  
     
    روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنیدهمه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد
    مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهیدمست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید
    بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظپـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
    جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــدشاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید
    روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـداندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد
    روی قــبـــرم ب

    وصیتم 
      

    فروشگاه

    لینک عضویت در کانال تلگرام

    عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


    کانال تلگرام



    جدیدترین مطالب