دانلود مانکن

دانلود رایگان سریال مانکن
  • 200 عکس پروفایل
  • وبلاگ

    تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
    تولبار و نحوه استفاده از آن

    تبلیغات

    خیریه مهربانه

    خیریه مهربانه

    پست ثابت

    همت 110

    تبلیغات

    همت 110

    موهامو از ته زدم

    موهامو برای عروسی چطور ببندم؟  
         برای عروسی موهامو چطور آرایش کنم؟ بهترین مدل‌های موی عروس چیه؟ موهامو برای عروسی چطور رنگ کنم؟ شاید این‌ها سوالاتی باشد که برای شما هم پیش آمده باشد. خب در این مطلب می‌خواهیم چند عکس از زیباترین مدل‌های موی عروس بگذاریم تا بهت بتوانید تصمیم بگیرید. پس با عروس خانوم همراه باشید.

    ادامه مطلب

    موهامو برای عروسی چطور ببندم؟ 
    یهویی  
    من آدمی هستم که خیلی از کار یهویی خوشم میاد. یه روز داشتم تو خیابون راه میرفتم که از جلو یه آرایشگاه رد شدم یهو به سرم زد برم موهامو کوتاه کنم اونم آلمانی. رفتم تو و دیدم یه چند نفر نشستن و آرایشگره گفت کارتون چیه؟ منم گفتم اومدم واسه کوتاهی . اونم گفت باید وقت میگرفتی ولی حالا بشین یه کاریش میکنم. منم نشستم. خانومایی که اونجا بودن خیلی کار داشتن یکیش یه پیرزن بود که موهاش که کوتاه بود بازم کوتاه کرد کوتاه کوتاه پسرونه! بعد موهاشو رنگ کرد و بعدش

    یهویی 
    :((  
    خدایا چی میشد حداقل منو توو این ترکیه که بغل گوشمونه می آفریدی؟!!اینکه بخوام موهامو دم اسبی ببندم و یه پیرهن دخترونه گل گلی بپوشم و برم دوچرخه سواری خواسته زیادیه؟!!ینی باید این فانتزیای کوچیک دست یافتنی رو هم به گور ببرم:((((...

    :(( 
    موهام  
    موهایم رامیخواهم چکار؟!
    وقتی قراراست..
    داراییه شخصی غیراوباشم
    ____________________________________________
    موهامو خیلی دوست داشت
    بعضی وقتا دلم میخاد موهامو از ته کوتاه کنم
    ولی میگم بودم بودی بود رفتی ریدم روت
    حیف نیس موهای خوشگلمو بخاطر یه احمق از دست بدم والا
    مدیونین فک کنین شکست عشقی خوردم

    موهام 
    تیپ پسرونه سارا  
    وقتی6 سالم بود یه سال کاملو خونه مادربزرگم بودم مادر بزرگم به خاطر مرگ مادرم حال و حوصله نداشت و بیشتر کار مراقبت از من با دایی سینا بود که اون موقع دانشجویی سال سوم پزشکی بود دایی هر دو سه ماه موهامو پسرونه خیلی کوتاه اصلاح میکرد 10 سالم بود که بعد تعطیلی مدارس رفتم خونه مادربزرگم که تو یه شهر دیگ ساکن بودن و تا اخر تابستون اونجا بود مادربزرگم هر روز حمموم میکرد و هر بار موهامو که تا سرشونه ام بود یه مدل میبست و خیلی بهم میرسید و دایی سینا هم ه

    تیپ پسرونه سارا 
     
    یه روز تابستون بابا مامانم خونه نبودن من و خواهرم تنها بودیم اون موقع من هفت سالم بود آجیم سوم دبیرستان بود همیشه موهای خودش کوتاه کوتاه بود حتی از موهای بابا و دادشم کوتاهتر ولی مامانم موهای منو بلند کرده بود و خرگوشی برام بسته بود آجیم از موی بلند بدش میومدچند بار می خواست منو ببره آریشگاه موهامو بزنه ولی مامانم نمیذاشت اون روز منو برد تو حموم منم خیلی آروم و مظلوم بودم بعدم رفت یه صندلی و قیچی و شونه و یه اب پاش اورد منو نشوند رو صندلی گفت

     
     
    دایی سینا که الان دکتر شده ازدواج کرده و سه تا پسر داره که دوتاش دوقلون یکی از یکی شیرینتر دایم همیشه کله سه تاشونو کچل میکنه کوچیکتره از صدای ماشین میترسه وبرا همین دایم با تیغ سرشو میتراشه زن دایم مخالف کچل کردن پسرا است ولی دایم کار خودشو میکنه یه دفه از خاطرات بچگیم واسه زندایم گفتم که همیشه موهامو پسرونه میزد و حتی یه بار سرمو تو خواب ماشین کرد زن دایم گفت اتفاقا خودشم گفته دسته موهاتو با عکسای ماشین شدن موهات هنوزم تو یه صندوقچه نگه دا

     
    28 :)  
    روبرویِ آیینه میایستم...شونه رو ور میدارم...موهامو شونه میکنم...بعد موهایِ چتریمُ میریزم رویِ صورتم...لبخند میزنم...به چشام نگاه میکنم...غمگینِ...دستم رو میزارم روی قلبم میگم آروم باش مطمئنم درست میشه...بلند میشم میرم لبِ پنجره نفس میکشم...عمیق نفس میکشم...میگم بهار جانم خوشحالم که اومدی...عاشقتم...دخترم رو میبینم که رو طاقچه داره بهم نگاه میکنه...گل جانم رو میگم...باهاش حرف میزنم...نازِ برگاشو میکشم...میگم از عمقِ وجودم عاشقتم...میگم دوسِت دارم...باد می

    28 :) 
    ارایشگاه  
    امشب بعد از چند هفته رفتم آرایشگاه و موهامو کوتاه کردم ... بعد از ارایشگاه از خودم عکس گرفتم بعد از اصلاح ریش و سیبل هام هم از خودم عکس گرفتم قبل از رتن به ارایشگاه عکس گرفته بودم هر سته تا عکس رو گذاشتم توی اینستاکرام بعنوان یکی از زمانی های که حتی محتاج پول ارایشگاه بودم .

    ارایشگاه 
     
    اواخر اسفند بود که دایم اومد دنبالم تا اخر تعطیلات ببرتم خونشون من موهام تا پایین گوشام بلند شده بود خیلی نامرتب بود چون اخر سال بود اریشگاهها شلوغ بود واسه همین دایم طبق معمول خودش موهامو زد یه روز صبح یه صندلی گذاشت تو حیاط و منو نشوند رو صندلی پیشبند رو بست دور گردنم پشت سرم وایساد با آبپاش آب میرخت رو موهام قطرات آب سر میخورد لای گردنم منم قلقلکم میومد و میخدندیدم:))) سرمو خم کرد پایین و شونه رو گذاشت زیر موهام و شروع کرد به قیچی کردن از سر

     
    55  
    امروز صبح یه سری از سرویس چوبمون که سفارش دادیم رسید ،چیدیم خونه و ذوق میکردم همش واسشون.. امید از من بیشتر خوشحال بود شب که رسید دید هیجان زده بود حتی.. میشد از چهره اش دید کاملا. عصری رفتم آرایشگاه وقت اصلاح داشتمو و ابروهاو رنگ کردم . موهامو‌  اما رنگ مو از شرکت خریده بودم داشتم دادم مامی برام رنگید .. خوبم شد اتفاقا :-)  امید هم خوشش اومد همیشه دوست داشت روشن کنمو موهامو. کاراملی زدم ،بهم هم میاد از رنگ فندقی قبلی بیشتر حتی.دفعه پیش خیل

    55 
    ادامه  
    از اخر با کمک عمو موها رو جم کردیم و عمو ریخت تو کیسه ای که عمه موهای خودشو ریخته بود بعدم عمه اومد تو اتاق منو که دید ماتش برد گفت کی سرشو زدی که من نفهمیدم !؟ عمو گفت با بلای که تو سرش اورده بودی مجبور شدم براش ماشین کنم عمه ام می دید من خوشحالم هی چش غره میرفت و گفت من هر بار که میخوام موهاشو کوتاه کنم حمومو میزاره رو سرش حالا چ وردی خوندی که اروم و ساکت نشسته تا براش ماشین کردی ! عمو گفت بچه قلق داره نمیشه که با زور موهاشو زد حتی اگه بخوای براش ا

    ادامه 
    تغییر  
    رفتم آرایشگاه  .. موهامو کوتاه کردم،‌رنگ کردم، ابروهامم برداشتم. چهاردهم اردیبهشت ماه سال یک هزار و سیصد و نود و پنج خورشیدی " به چشم خواهری این می‎‏تونه صدف باشه .. " رز هنوز دارم سر این قسمت جوابیه کامنتم می‎‏خندم

    تغییر 
     
    مدل آناناسی
     
    سلامات امروز آرایشگاه رفتم و مدل موهامو آناناسی كردم خیلی دوسش میدارم بعدش به مامانم و خواهرام گفتم چه خوشگل شدهههههههههههه دوسش میدارم دوسش میدارم آقا مامانم تا دید گفت این چیهههههههههههههه چرا موهاتو همچین كردیییییییییییییییییییی خواهرامم هی یواشكی میگفتن خیلی قشنگه ولی مامانم به شدت عصبانی شد
    آخه خوشگله تازه من مدل رو هم قبلش نشون همه دادم كه میخوام آناناسی كنم ولی فكر نمیكردن واقعا همین مدل رو میگم خلاصه كه مباركم

     
    این داستان کچلی!  
    نشستم روی صندلی وسط حمام و کمی بعد، او اولین دسته‌ی موها را روی زمین ریخت. نمیدانم دقیقا چه احساسی داشتم. خودم خواسته بودم اما دلم با تک‌تک تارها فرو میریخت. انگار او هم دلش سوخته بود. همش میگفت آخییی عزیزم... گفتم داستان موهامو مینویسی؟ گفت آخه خیلی غمگین میشه. با این حال هر دوتامان مدل جدیدم را دوست داشتیم. ماشین اصلاح، تمام سرم را دور زده بود و نشسته بود کناری و تماشا میکرد. همسرم همه‌ی موهایم را از روی زمین جمع کرد. نگاهم کرد و خندید:‌ بانم

    این داستان کچلی! 
    داستان جدید جذاب و باحال سهیلا  
    خیلی ازش خجالت میکشیدم
    کلا دختر بی سر و زبون و کم رویی بودم
    از مادرم اجازه گرفت و گفت ثریا رو میبرم بیرون یکم بیشتر با هم اشنا بشیم
    به همین راحتی شدم ثریا
    حتی کسی ازم نپرسید دوست داری اسمت بشه ثریا؟
    مامانم گفت اختیار دارین دختر خوتونه
    اول از همه منو برد ارایشگاه
    موهامو صافی زد صاف کرد
    موهام لخت و نرم نشد اما خیلی از قبلش بهتر شد
    دیگه از حالت پف در اومد
    حداقل معلوم شد چقدر موهام بلنده
    بعد به ارایشگر گفت موهامو برام خرد کنه که موهام خا

    داستان جدید جذاب و باحال سهیلا 
    ما بیشعور، شما تتلیتی  
    هفته آخر بارداری رفتم آرایشگاه که یه تغییر دکوراسیونی بدم.؛طبیعتاً با اون شکم قلقلی شدم سوژه بحثهای آرایشگاه زنونه ای. خانومی که داشت موهامو از کلاه مش درمیاورد و همزمان در تلگرامش چت میکرد، تاکید داشت خیلی با شعوره که بعد هشت سال ازدواج هنوز قصد بچه دار شدن نداره. چند دقیقه بعد از گوشیش یه آهنگ از تتلو -یا یکی شبیه اون پخش کرد که یه جاش میگفت زیر دوش هم به تو فکر میکنم.... و آهنگ روی تکرار بود و تا خرتناقمون از این اثر هنری محظوظ شد. در پایان بس

    ما بیشعور، شما تتلیتی 
    اخرین سه شنبه سال:)  
    ع من یادم نبود دیروز اخرین دوشنبه ساله بد شد همیشه هفت روز اخر سال توی دفترم ثبت میکنم:)
    امروز که هوا بارونی شد و خونه تکونی تعطیل:)
    اما ترشی گرفتن و مربا و غذا سرجاشه:(((
    واقعا مریض شدم نمیتونم بیکار بشینم باید خودمو اصلاح کنم.
    کلی کار شخصی اخرسالم مونده، ارایشگاه رفتن و رنگ کردن موهامو و.... تصمیم گرفتم موهامو برای عید مدل چتری کوتاه کنم، چون صورتم بیضی هست حتما بهم میاد ولی برای رنگ دودلم نمیدونم چه رنگی بذارم؟ دوست داشتم مشکی پرکلاغی کنم بعد

    اخرین سه شنبه سال:) 
    دختر بودن یعنی........  
    -برو دخترجان! برو تا زنگ نزدم به پلیس!!!
    عجب!
    مگه چیز زیادی ازش خواستم؟؟
    یه قرصِ ناچیز!!!
    .............
    -یه بسته سیگار لطفا !
    - برو پی كارت!! به دختر سیگار نمیدیم!!!
    چرا؟
    كشیدن سیگار جرمه؟؟
    هر دختری كه سیگار كشید خرابِ ؟؟؟
    .............
    امروز دلم میخواد رو جدولا راه برم...
    دستامو باز كنم و از ته دل یه نفس عمیق بكشم...
    موهامو باز بذارم تا رقص باد لابه لای موهامو 
    حس كنم...
    -این جلف بازیا چیه دختر!!!
    -دختر باید سنگین باشه!!
    -برات حرف در میارن...
    -معقول رفتار كن!!!
    مگه چیكار ك

    دختر بودن یعنی........ 
    لیلا  
    یادمه بچه بودم پدر مادرم رفتن سوریه و برای مدتی منو برادرمو گذاشتن پیش مامان بزرگم ما تا دیر وقت میخوابیدیم ولی اونا رو عادت ٨ صبح بیدار میشدن چند روزی بود مادر بزرگم میگفت موهات خیلی بلنده دختر بچه معنی نداره موهاش انقدر بلند باشه . یك روز صبح بعد از خوردن صبحانه مادر بزرگم پیشبند آشپزی به خودش بسته بود رفت سمت حموم و طبق معمول با همون لحن بد اخلاقیش صدام كرد كه بیا كارت دارم رفتم سمت حموم دیدم صندلی و وسایل آرایشگری آمادست گفت بشین موهاتو م

    لیلا 
    سال نو خودمو نو کردم:)))  
      95
    این مدت همش عصر کار بودم و فرصت نمیکردم ب برنامه هایی ک ولسه عید در نظر داشتم برسم، دیشب دایی صادق و مامان بزرگ خونمون بودن، امروز قرار بود مثلا من اشپزی کنم اما تنها فرصت واسه ارایشگاه رفتنم، امروز صبح بود واسه همین راهیه سالن مورد نظر شدم اون هم ب اصرار خانواده ک زشته عید شد برو ارایشگاه دیگه...
    چند وقتی میشد ک تصمیم داشتم موهامو کوتاه کنم اما جایی ک کارش ب دلم بشینه رو پیدا نمیکردم، امروز ب خودم گفتم تا پشیمون نشدم کوتاه کنم، کوتاه ک ن، د

    سال نو خودمو نو کردم:))) 
    دور از انتظار  
    سرمو تکون می‌دم. چندین بار پلک می‌زنم. چشامو می‌بندم و دوباره بازشون می‌کنم. دوباره سرمو تکون می‌دم. موهامو گره می‌زنم. چشامو فشار می‌دم. دوباره پلک می‌زنم.هنوز می‌بینمش.مثلِ دردِ خراشِ روی دستم، مثل پیچیدنِ صدای جیغِ بچۀ توی مترو، مثلِ سوزشِ دائمی‌ای که همیشه توی چشمهامه. همه‌چی همونقدر تیز و تمیز و عمیق.به این فکر می‌کنم که برای ادامه دادنِ زندگی، مشامم باید بتونه که از کار بیفته. باید بتونم بو نکشم دیگه. باید بو ها یادم نمونه دیگه.ص

    دور از انتظار 
    گم شده!  
    از یابنده تقاضا می شود گوشی اینجانب را به داخل صندوق پستی ما بیندازد. با تشکر!

    +انقد هی نگین چرا انقد خونسردی پس؟ موهامو بکشم؟ خب گم شده دیگه! :پی
    ++مرفه بی دردم نیستم! فقط یاد گرفتم واسه چیزای بی ارزش بی خودی حرص نخورم...
    +++پیدا شو لطفا...
    پ.ن: شایدم هنوز داغم! فردا مثلا شروع شه گریه زاری هام! اینم تو من دیده شده :)))

    گم شده! 
    کار جدید جدید  
    پسردایی مامان زنگ زده به داداش که شماره منو بگیره که بهم زنگ بزنه باهام حرف بزنه اما داداش جان لطف کرده شماره اشتباهی داده بهش منم که چند وقت شماره کسی رو بجز خونواده ذخیره نمیکنم شماره شو نداشتم. خب داداش شماره شو برام مسیج کرده منم بهش زنگ زدم گفت اگر میخواهی و راضی فردا صبح بیام ساعت ده، ده و نیم بریم باهاش حرف بزنی به توافق برسید. گفت بیمه اوکی نفر قبلی هم بهش یک میلیون تومان میداده اما تو کمتر از یک میلیون و دویست هزار تومن کمتر نگو... گفت ح

    کار جدید جدید 
    همین روزا میگم  
    دارم خونه تکونی میکنم امپی تیری پلیر و هندزفیری نازنینم هم دارن همراهیم میکننمیرم تو حیاط باد میوزه و موهامو به رقص درمیاره احساس دلچسب و مطبوع زن بودن میکنم
    زن بودن زنانگی... بزرگترین چیزی که تو تمام زندگیم ازش راضی ام و بابتش خوشحال
    گوگوش توی گوشم میگه میون قلبای امروزی ما نمیدونم چرا نمیشه پل بست
    بهش میگم منو میبری کنسرت گوگوش؟ میگه نه
    میگم میبریم آمریکا؟ میگه نه
    همین روزاست که بهش بگم همه حرفامو فراموش کن باهات ازدواج نمیکنم

    همین روزا میگم 
    امروز من  
    اینکه ادم یکی رو داشته باشه که اونقدر دوستش داشته باشه که براش همه کاری بکنه خیلی خوبه خیلی خیلی خوبهمعصومه الان اونو دارهبهش حسودی نمیکنما فقط میگم خوشبحالش همین دیشب در اوج تب و هذیان خوابتونو دیدم تو لباس سفید عروسی و کت و شلوار دامادیت اونقدر مهربون و با محبت سرشار از عشق دستشو گرفته بودی و بوسیدیش مدام این خواب میرفت تا تهش دوباره از اول شروع میشد تمام کابوسهای من پر شده از عشق شما پر شده از محبتهات با او, امروز بعد از دو روز کلیه درد و س

    امروز من 
    غرق خیال  
    دلم کسی با عطر خدا میخادسرمو بزارم رو دامنش موهامو شونه کنه با  دستش...راستشو بگم؟اییینقدر غرق خیالاتم میشم که خودمم باورم میشه این اتفاقات میفته و قراره بیفته...مثلا کار...مثلا خرید..مثلا جا به جایی خونه..وقتی حرف پیش میاد که فلان کاروانجام بدیم میگم انجام میشه دیگه.بعد کنکورم..در صورتی که هیییچ شرایطش مهیا نیست اما توی ذهن من قابل دسترس شده..دیدین گاهی غرق خیال و واقعیتت رو نمیفهمی! یادت نمیاد این خواب بود یا خیال؟؟منم آنچنان غرق رویاهام ش

    غرق خیال 
    انتظار  
    انتظار برای من یعنی کما یعنی برو یا که بیا ؟!
    اما نمی دونم کجا !
    باشه میرم فقط بهم بگو چرا ؟!
    یه بادکنک توو آسمون  انتظار برای من تلخه بدون
    خواهشا نگاه بکن به آسمون  حتی اگه یه روز برم 
    توو کهکشون
    خواهشا شعرامو دسته کم بخون
    انتظار خیلی بده سخته بخوام حرف نزنم
    فکرشو بکن یه روز برف بیادو به سمت تو برف نزنم
    انتظار تلخه برام ! مثل یه سرباز شدم
    که باید !
    موهامو از ته بزنم
    نمی تونم تورو از وجود و ریشه م بکنم
    انتظار برای من یعنی کما  یعنی

    انتظار 
    این روزها هیچ چیز سر جایش نیست ،....... جز تو .......  
    سلامچند روز پیش رفتم دکتر. و ازش خواستم یه چکاب کلی برام بنویسه تا علت پوسته پوسته شدن لبام مشخص شه کمبود کدوم ویتامینه.یکی از دوستام تو یکی از آزمایشگاه های دولتی کار میکنه. گفت نمیخاد شش صبح بیاین نوبت بگیرید هفت و نیم جلو در آزمایشگاه باشید. حالا کار نداریم انقدر شلوغ بود که ساعت نه و نیم نوبتمون شد اما انقدر بد ازم خون گرفت هنوز حس میکنم سوزن تو دستم مونده:|بعد با دوستم اومدیم خونه و منم تو رودربایستی بلند شدم صبحونه املت درست کردم:/ بعدم ر

    این روزها هیچ چیز سر جایش نیست ،....... جز تو ....... 
    هوای خوب، برباد و ترمینال  
    یکم خوابم اومد رفتم بخوابم، چشمم افتاد به رنگ خاکستری مایل به آبی و سنگین آسمون، با کوهای همیشه قرمز و کنتراست هوس برانگیزش... نتونستم تحمل کنم، گفتم برم ترمینال با ساقی از این وحشگری آسمون لذت ببریم! ( آیم دت کریزی)پانچوی نایکی آبی مورد علاقه ی از دید همه زشتم رو درآوردم و فورا سوار اتوبوس شدم و اومدم اینجا، که ساقی تا در خوش بینانه ترین حالت 3 ربع دیگه نمیرسه:))الان نشستم توی یکی از این آلاچیقا، باد موهامو ریخته به به هم، ویگن داره میخونه تو گ

    هوای خوب، برباد و ترمینال 
    دوست دارم زندگی رو!  
    امروز صبح دلم نمیخواست زود بیدار شم.هی برنامه رو بالا پایین کردم ببینم کلاسی حذف نیست؟ دیدم نعخیر! باید برم کلاس.ساعت ۵ و ۵۰ دقیقه بیدار شدم.یک نگاه تو آینه به خودم کردم. بعد رفتم موهامو شستم ، صبحونه خوردم.موهامو خشک کردم.لوسیون زدم.آماده شدم و رو به روی آینه ایستادم.به خودم گفتم امروز روز خیلی خوبیه.امروز من موفقم، از همه باهوش ترم.تمام حواسم به درسه.امروز من خوشحالم.خوشبختم.همه چیز خوبه.هوا خوبه.قدم هام تنده.دستم برای نوشتن تنده.ذهنم تند تن

    دوست دارم زندگی رو! 
    ٩  
    صب خواب موندم . کارتم نبود . شِت :) رفتم . بابا آوردتش . مث بقیه ی وقتا . راه برگشت چشمام رو بستم و خوابیدم . آرامش مصنوعی ا باد مصنوعی :) . عصر کتابارو مرتب کردم . ی کم بهم انرژی داد . مهسا موهامو بافت :)
    × من دوباره نفهمیدم مسخرم می کنی یا جدی عی . امرو ک گفتی قشنگ شدی .
    × تصمیم ب خرید فوجی فیلمِ آبی کمرنگ با تردید
    × حرف ا رمان بود . با خودم فک کردم ب هم کلاسیام قرض بدم ک بخونن . اونایی ک ب نظرم داستانِ بهتری داشتن انتخاب کردم . ولی پشیمون شدم . یک : دوست ندار

    ٩ 
    جک شماره 99  
    تصور كنین دخترا برن جبهه جنگ:كتی؛اون دشمن رو تیر بارون كننه حیفه خوشكله دلم نمیاد بكشمش؛ نمیخوامسارا؛اون پسره رو بمبارون كننه شبیه بی افمه نمیتونم بكشمشمهسا تفنگ ها رو پر كنباشه؛یه لحظه وایسا موهامو ببندمنیلو خشاب ها رو بیارأه یه سوسك داره رو خشابا را میرهشبنم؛اون پسره رو بكشوای نه نمیتونم خون ببینمسوسن هفتیرا رو پر كناه دیدین جی شد ناخنم شكست

    جک شماره 99 
    آغوش من دروازه های تخت جمشید است! می خواستم تو پادشاه کشورم باشی  
    از بس چشام به مانیتوره چشم راستم تار میبینه ..دوست ندارم چشام ضعیف باشه در حدی که اشیارو تار ببینم من توی قدرت تشخیص اینکه کی باهام صادقه کی نیست خیلی ضعیفم ..فکر میکنم هیچ کس نیست که دروغ بگه ..اصلا ادم دروغ بگه که چی بشه ...توی چیزای کوچیک دروغ گویی اسونه ولی توی چیزای بزرگ خیلی سخته اصلا نمیشه دروغ گفت مثلا من به یکی بگم خیلی خاطرت برام عزیزه بعد پشت سرش ازش بدم بیاد!همیشه با خودم مرور میکنم که حرف های دیگران رو بار اول باور نکنم ولی نمیتو

    آغوش من دروازه های تخت جمشید است! می خواستم تو پادشاه کشورم باشی 
    ۷۴۶  
    سلامحال شما؟ خو دیروز صب مهمون داشتم ظهر هم دانشگاه شب هم رو به موت. هلاک شدم تو کافه. در عرض ۳۵ دقیقه تو خونه دوش گرفتم. موهامو ماسک زدم. کرمهامو زدم. نماز خوندم و چپ کردم. الانم اوستای بنا مشغول گچ مالی دورتادور کافه اس. هر سوراخی بود داره میبندهآژانس نزدیک کافه نسکافه سفارش داد. مهمون داشتن. خودم بردم. کسی نبود ببره. الان یه پسره گیس بلند اومده میگه شما خودتون آوردین منم خودم سینی رو برمیگردونم. یعنی من رییس اونجام. خواستم بگم آره تو خوبی. ب

    ۷۴۶ 
    پایان نوشت  
    بااینکه عین بیل مکانیکی کار کردم و کار کردم و خواهر محترم فقط ازار و اذیت کرد و کمک نکرد و کارگر بی نوا پدر شوهرش فوت شد و اون روی سگ لجباز من چهار فرش و کلی موکت تنهایی شست، داغون داغون شد دستام و دوشب با حساسیت وخارش دست و کلی اذیت و ازار خوابم نبرد و بدنم حق داشت واقعا، بماند چقد مرغ و گوشت و ماهی فریز کردم، صدو خوردی فلافل درست کردم و سرخ کردم و فریز کردم برای مهمونهای ناخونده شبانه، رسما به گا رفتم.
    هنوزم اتاقها فرش نشده و کلی کار مونده، واق

    پایان نوشت 
    27 :)  
    ساعت گوشیم زنگ میخوره...صداش هر لحظه بلندتر میشه...به ساعت نگاه میکنم...من هنوزم خواب دارم...پاهام رو توی شکمم جمع میکنم...پتو رو میکشم روی سرم...میگم خداجون من خواب دارم...بعد وجدان خوابم بیدار میشه...یه چیزی هی زیرِ گوشم میگه بیدارشو...بیدارشو...پتو رو میدم کنار...میشینم...چشام بستست و با دستم اطراف رو میگردم...آها پیداش کردم...موهامو میبندم...چشامو به زور باز میکنم...میرم توی حیاط وضو میگیرم...تویِ آیینه به چشمای خستم نگاه میکنم...شیر آب رو میبندم...میرم

    27 :) 
    28 اسفند 94  
    دیشب ساعت 2 خوابیده بودم . ساعت ده و خرده ای مامان بیدارم کرد . که پاشو کارگر اومده و داره راهروها رو تمیز می کنه و من کلی کار دارم و باید موهامو رنگ کنی، پاشو صبحانه بخور . بیدار شدم . 70 گرم نون سنگک و پنیر و گردو ... بعد با داداشه که بعد از شاید شش هفت ماه ، یه روز خونه مونده بود حرف زدیم . این که پروژه ی کاریشون داره تموم میشه و ممکنه مجبور شه زودتر از کارش جدا شه ... مسئله ی بخور بخور و این چیزاست و خب مال حروم، چیزیه که هرگز نمیشه ازش گذشت ... بعدترش ه

    28 اسفند 94 
    تولدنویسنده وبلاگ  
    تولدنویسنده وبلاگ
     
     
     
    تولدسامی جوووووون پسردایی عزیزونویسنده وبلاگ روبهت تبریک میگم امیدوارم توبیست ویکمین بهارزندگیت بهترین هاروبدست بیاری
    سامی جووووون تولدت مبارک،21سالگیت مبارک
    بادابادامبارک باداایسالامبارک بادا...اشتباه شد،تولدتولدتولدت مبارک بقیه اش بماندضایع شدیم رفت
    ازطرف مدیروبلاگ وپسرعمه گلت:عرفان سعیدی
    ودیگرنویسندگان:پیمان جان وعلی آقا
    سامی به دایی بگوکادوی تولدتروحساب کنه بعدمن بادایی تسویه میکنم من ودای

    تولدنویسنده وبلاگ 
      

    فروشگاه

    لینک عضویت در کانال تلگرام

    عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


    کانال تلگرام



    جدیدترین مطالب